X
تبلیغات
زندگی در متن تولد و مرگ
همه موضوعات و مسائل اجتماعی و فرهنگی زندگی

 گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط مهر  | 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط مهر  | 
 

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان كاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است كه می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه كنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های كوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد كنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض كنید .» 

 او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌كند:« صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌كردند. یكی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌كرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌كشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افكار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، كمی خودش را روی صندلی جابجا كرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم كه همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم كه خودم باید چه كار كنم و ... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.»

استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد كه:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم .» 

حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. كلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر كنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است

 
 همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعد زندگي بهتر...
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط مهر  | 
 
 

 یه روز یه ترکه بود ...

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.

شجاع بود و نترس.

در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ،

با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد.

او برای مردم ایران ، آزادی می خواست و در این راه ،

زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست

تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.

یه روز یه رشتی بود... اسمش میرزا کوچک خان بود،

میرزا کوچک خان جنگلی.

او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و

عمری را به خوشی و آرامش سپری کند

اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را

و برای همین در برابر ستم ایستاد آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

یه روز یه اصفهانی بود... اسمش حسین خرازی

وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.

کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ،

از ناموس شان و از دین شان.

آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ،

خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز یه ... ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب با هم دوست و متحد بودن

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادندو از آن پس به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم شديم و چه قصه غم انگیزی!


 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط مهر  | 
    --------------------------- زن می  فرماید  ----------------------------


همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در پی  آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و  روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می  پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی  بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو  با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت  تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس  بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و  سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم  هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی  نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد  فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود  خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش  خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا  امروز اما بعد از این
در پی کفش و لباس و  کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت  می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان  ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و  استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در  خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره  هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و  فعلا تحت درمانم همش




نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش


----------------------  مرد می فرماید    ---------------------

گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا  نترس
کاسبی راکد شده در اوج بحرانم همش

بنده در فکرچک برگشتیم هر روز و شب
هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده  نیست
تازه از آن بار اول هم پشیمانم  همش

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط مهر  | 


بعضی سوختن ها جوری هستند که تو
امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط مهر  | 

دختران  شهر
به روستا فكر مي كنند
دختران روستا
در آرزوي شهر مي ميرند
مردان كوچك
به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند
مردان بزرگ
در آرزوي آرامش مردان كوچك
                          مي ميرند
كدام پل
در كجاي جهان
شكسته است
كه هيچكس به خانه اش نمي رسد !

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط مهر  | 


متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم

نوشته زنده یاد نادرابراهيمي

توصیه می کنم که حتما تا انتها بخونین


هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط مهر  | 

اول اينو بخون...!
فرض کن اين عکس تو توی آفريقاست...!
و تو با يه طناب به درخت وصل شدی و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی...!
يه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه...!
و يه شير هم اون زير واستاده تا تو بيفتی و شيره ناهارشو بخوره...!
و تا زمانی که طناب سالم باشه تو هم زنده هستی ، کسی هم نيست که بهت کمک کنه...!
تنها راه اينه که شير رو متقاعد کنی که شمع رو خاموش کنه..!
چجوری تو اين کار رو انجام می دی...؟!

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط مهر  | 

 

 اون روزا یادش بخیر ؛ چه روزای قشنگی بود ...

کوچک
که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

  





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط مهر  |